ای ردای حسین بر دوش ، بر دستانت بوسه می زنم
«نزار قبّانی» در سوریه به دنیا آمد و در «دمشق» زندگی کرد و از شاعران معروف معاصر جهان عرب است که در ایران هم ناشناخته نیست... او سالیان دراز در پست های سیاسی در قاهره، بیروت، لندن، پکن و مادرید فعالیت داشت، ولی پس از سرخوردگی از سیاست های رهبران مرتجع عرب، سیاست را کنار گذاشت و در «بیروت» ساکن گردید.
او به این شهر «عشق» می ورزید.
البته در گذشته، بیشتر سروده های وی از محدوده های خاص شاعران عرب و عجم!، فراتر نرفته بود تا آنکه جرقه های انقلاب اسلامی ایران و مقاومت مبارزان حزب الله در جنوب لبنان، «نزار قبّانی» را هم دگرگون ساخت و روحی تازه بر شعر او دمید و در همین راستا، قصیده های ارزنده ای سرود که یکی از آنها را «سمفونی پنجم جنوب» نامید.
... در سفری به لندن، نزار قبّانی را در جلو قهوه خانه ای عربی در خیابان «اجوررود» - منطقه عرب ها – دیدم که نشسته بود و قهوه می نوشید... به نزد او رفتم و احوالپرسی کردم. وقتی فهمید ایرانی هستم و سید و انقلابی(؟)، مرا بغل کرد و در کنارش نشاند... عاشق انقلاب و امام بود، اما اهل تظاهر و بازاریابی نبود... در روی میزش مجله «کل العرب» چاپ «پاریس» به چشم می خورد که در آن قصیده «سمفونی پنجم جنوب» چاپ شده بود و گفت: «در آن اشاراتی به امام و انقلاب ایران و فرزندان امام در جنوب لبنان دارد...».
قبانی آن نسخه را به من اهدا کرد و من وقتی متن عربی قصیده را در «رم» ایتالیا از سوی «مرکز فرهنگی اسلامی اروپا» چاپ کردم که مورد استقبال جوانان عرب زبان آن بلاد قرار گرفت.
در فروردین ماه 1365 و در «قم» این قصیده را به «فارسی» برگرداندم که همان وقت مورد توجه دوستان شعرشناس همراه انقلاب اسلامی و علاقمندان به مسائل و ادبیات معاصر عربی قرار گرفت.
... و اکنون که جنوب لبنان به مقاومتی مردانه برخاسته و سید حسن نصرالله، «عبای حسین بر دوش» با دشمن صهیونی می جنگد و خنجر اعراب (اشد کفراً و نفاقاً) را بر پشت دارد، به نشر آن به عنوان دفاع ما – و نزار قبّانی زنده یاد – از نبرد حزب الله، در مرحله «اضعف الایمان» اقدام می شود!
نکته ای که در اینجا اشاره به آن بی مناسبت نیست، این است که ظاهر کلمات شعر، خطاب به جنوب لبنان و مقاومت دلیرانه مردم آن است، اما تعبیرات و استعارات ویژه ای که در آن می بینید، اشارت های فراتری دارد و ذهن انسان را به مفهومی برتر و مکانی دورتر فرامی خواند. (همانطور که خود قبّانی در دیدار من به آن اشاره کرد) راستی چه کسی در آن تاریخ، «نعلین به پا» و «عبای حسین بر دوش» و «خورشید کربلا» بر تن داشت و شمشیر بر دستش بود و مهدی و امام؟ و البته امروز، این صفات، «تبلور یافته» در سید حسن نصرالله است...
در ابتدا ترجیح می دهم که پیش از آغاز ترجمه، چند مصرع از اصل قصیده به همان زبان «عربی» خودش بیاورم که نشان از ذوقی زیبا دارد و سرشار از ایمان و معنویت است.
بی تردید در ترجمه فارسی، آن همه لطافت و زیبایی متن عربی نخواهد آمد؛ چرا که هیچ ترجمه ای شامل همه مضامین متن اصلی نخواهد بود. سید هادی خسروشاهی
http://www.khosroshahi.ir/frame.php?body=article/detail_art.php&artid=68&flag=1&merg=1
قبّانی می گوید:
سمیتک الجنوب
یا لابسً عبائه الحسین
و شمس کربلا
یا ایها الوالی و المهدی و الامام
سمیتک الثور و الدهشه و التغییر
یا ایها الکبیر
یا ایها القدیس و الشاعر و الشهید
اسمح بنا بان نبوس السیف فی یدیک
اسمح لنا ان نجمع الغبار عن نعلیک
یا سیدی... یا سید الاحرار
لم یبق الا أنت
فی ز من السقوط و الدمار
فافتح لنا بوایة النهار
1
تو را «جنوب» نامیدم
تو، که داری عبای «حسین» بر دوش
و آفتاب «کربلا» بر خود
ای درخت گل، با ریشه ای در «ندا»
ای انقلاب خاک، درآمیخته با انقلاب افلاک
تو، ای سرزمینی که خاکت
می پروراند خوشه های گندم و پیامبران
جازه ده ما را، که بر شمشیر
دستانت
بوسه زنیم
ما را اجازه ده تا خدای را
که در چشمانت جلوه گر است، پرستش کنیم
ای آغشته به خون خویش، همچون گل سرخ
که هدیه دادی بر ما:
گواهی میلاد، و گل آزادی
2
تو را «جنوب» می نامم
ای ماه اندوه، که از چشمان «فاطمه»
شبانه بالا می آیی
ای کشتی صید، که رسم ایستادگی می دانی،
ای ماهی دریا، که مقاومت آشنایی،
ای دفتر شعر، که همگامی با مقاومت
ای شباهنگ جویبار که به طول شب،
سوره مقاومت می خوانی
ای ابریق قهوه، بر آتش
ای روزهای عاشورا
ای شراب گلاب در «صیدا»
ای گلدسته های خدایی، که به مقاومت می خوانی،
ای گفتگوی شب زنده داری خلق
ای صفیر گلوله در عروسی ها
ای هلهله شادی زنان
ای روزنامه دیوارها!
ای چریک ها، که مورچه وار
سلاح مقاومت می اندوزید
- برای روز نبرد -
3
تو را «جنوب» نامیدم
ای که تو هستی: ولی و مهدی و امام
ای که در بامدادان، نمازت را
در میدان پوشیده از «مین» می خوانی
از اعراب امروز، انتظاری جز «حرف» مدار!
از اعراب امروز، جز «نامه های عاشقانه»!
چشم دیگری مدار
ای سرور ما، امام
مفکن نظر، بر پشت سر
که در آن جز جهل و تاریکی،
زبونی و سیاهی و تباهی،
شهر «کودکان نارس» و «میمون ها»،
چیزی دگر نیست!
آنجا که:
ثروتمند، بینوا را
بزرگ، کوچک را
«نظامی»، نظام دیگر را
می بلعد؛
4
تو را «جنوب» نامیدم
و شمعی که در کلیساها فروزانی
تو را حنای انگشتان نوعروسان می نامم
و شعری حماسی، که کودکان دبستان ها،
آن را به یاد می سپارند
تو را، دفترهایی از گل،
و قلم ها،
می نامم
تو را خطی نوشته بر دیوار – دور از چشم اغیار –
می خوانم
ترا گلوله در پس کوچه های «نبطیه»
و بانگ بیداری و رستاخیز
نام نهادم
و تابستانی که کبوتران آن را،
در خنکای پرهای خویش جای داده اند
5
تو را «جنوب» نامیدم
و آب روان و سنبل
تو را بوته توتونی رزمنده!
و ستاره فروزان غروب،
نام نهادم،
تو را سپیده سحر،
در انتظار میلاد
و انسانی در عشق شهادت
می نامم
ای واپسین مدافع میراث «ترویا»
تو را انقلاب، و شگفتی، و تغییر نامیدم
تو را پیوسته، وارسته، گرانمایه، ارجمند
می نامم
تو را بزرگ نامیدم، ای بزرگ
تو را «جنوب» نام نهادم!
6
تو را «جنوب» نامیدم
تو را پرندگان سفید دریا
و بلم ها!
و کودکان همبازی زنبق ها
تو را مردان شب،
که در کنار آتش و تفنگ،
تا صبحدم بیدارند
تو را قصیده ای به رنگ آسمان!
می نامم
تو را تندری که با آتش خویش
می سوزاند دشمنان!
و «هفت تیری» پنهان در گیسوان زنان
نام نهادم
تو را «مردگان» می نامم که پس از تشییع!
دوباره برای شام، بر می گردند!
در بستر خود می آرامند!
و بر کودکان خود سر می زنند
و بامدادان که فرا می رسد،
به آسمان پر می گشایند!
7
تو را «جنوب» نامیدم
ای که بسان سبزه ها، از دفتر روزگاران رسته ای
ای مسافر دیرآَشنا، که بر خار و درون دود، ره پیموده ای
ای که بسان ستاره فروزانی
و چون شمشیر درخشان
بی تو، ما به یقین هنوز می پرستیدیم «بت»
بی تو، ما افیون رویاها را
آشکارا در می کشیدیم
ما را اجازه ده که بر شمشیر دستانت
بوسه زنیم
ما را اجازه ده که غبار از «نعلین» تو،
برگیریم
گر تو نمی آمدی
سرور من، ای امام
ما در پیشگاه فرمانده یهود!
چون گوسفندان، کشتار می شدیم!
|
|
|
8 ای صاحب فصل ها و باران ها ای انقلاب خلق با «چند قلو» در شکم! تو را عشقی نام نهادم که خانه در انگشترها دارد تو را عطری نامیدم که در دل غنچه هاست تو را پرستو، تو را کبوتر، نام نهادم ای سرور سروران ای حماسه حماسه ها 9 دریا متنی است به رنگ آسمان که «علی» آن را می نویسد! و «مریم» هر شب بر ماسه ها می نشیند، چشم به راه «مهدی» می ماند و گلی را می چیند که از سرانگشت قربانیان می روید و «زینب» سلاح را، در پیراهن خویش پنهان می سازد ترکش ها را جمع می کند و برای مردگان نشسته در درون چاه ها! می برد غذا! 10 «فاطمه» از «صور» می آید و در جامه اش بوی نعنا و لیمو به همراه دارد فاطمه می آید و زلفانش، همچون این «دوران دیوانه» آَشفته می ماند فاطمه می آید و در چشمانش، بیرق ها و ستوران و انقلابگران، جای گرفته اند! و تو پنداری که جنگ، سیاهی چشمان را ژرفتر می سازد! 11 روزی، تاریخ، روستای کوچکی از دهکده های «جنوب» را به یاد خواهد آورد، که نامش «معرکه» بود روستائی که با سینه خود، ارزش خاک و عزت عرب را، پاس داشت دهکده ای که قبیله های ترسو و: امتی از هم گسسته گرداگردش را فرا گرفته بود! 12 سخن از دریای «صیدا» آغاز می شود از دریای صیدا، هر شب «آل البیت» بیرون می آیند! آنان درخت پرتغال را می مانند، و از دریای «صور» آواز و گل و خنجر و مردان قهرمان سر به بیرون می کشند 13 تو را «جنوب» نامیدم تو را رنگها و عیدها می نامم و خنده خورشید بر جامه های شسته کودکان ای، قدیس! ای، شاعر! ای، شهید! ای که هر چیز نوین، در اندرون توست ای، گلوله سربی در پیشانی خفتگان - اهل کهف - ای پیامبر قهر که ما را از اسارت رهائی بخشیدی و از ترس و هراس 14 ای تو، آن شمشیر درخشان در میان نیزار و بوته های توتون ای سمند نیرومند که شیهه می کشد در بیابان غضب! مباد که حرفی بخوانی از نوشته های عرب که همه، «نحو» است و «صرف» است و «ادب»! و همه خواب های آشفته و آهنگی بر باد از «مازن» و «واتل» و «تغلب» کمک مخواه که در فرهنگ نامه ملل، دیگر نیست قومی به نام «عرب»! سرور من، ای سرور آزادگان به دوران سقوط و تباهی در زمانه عقب گرد انقلابی! - عقب گرد فکری و ملی! - به دوران دزدان سوداگران در زمانه فرار تنها تو مانده ای آقای من «جنوب»! واژه ها برای «اجازه اند و فروش»! در سرزمین دلار و نفت، تک کلمه ها به «رقاصی» می پردازند و تنها تو مانده ای که بر روی شیشه و خار همچنان می پیمائی راه و «برادران گرامی»! بر روی تخم ها! همچون مرغ، در خوابند و به هنگام نبرد چون مرغ گریزان! ای جنوب، ای سرور من در شهرهای شوره زار که طاعون و گرد و خاک در آنها، لانه دارد در شهرهای مرگ، که باران از دیدار آنها می هراسد تنها تو مانده ای که در حیات ما می نشانی نخل و انگور و ستاره ها تنها تو، تنها تو، تنها تو مانده ای پس، در واژه های روشن روز بر روی ما بگشای! بیروت 10 مارس 1985 م – نزار قبّانی |
ترجمه شعر نزار قبّانی، درباره قانا، پس از بازدید نگارنده از قتلگاه «قانا» به تاریخ 15/8/75، و مراجعت به بیروت، شب هنگام و به یاد شهداء آن، در «دفتر فرهنگی» ایران در بیروت ترجمه شده و امروز به مناسبت تکرار فاجعه در «قانا» و قتل عام زنان و کودکان آواره و پناهنده با بمبهای آمریکائی و سکوت مجامع جهانی! و هوادارن حقوق بشر و دموکراسی… و افسانه بانان دیگر، همان ترجمه شعر نزار قبّانی تجدید چاپ می شود!و البته این بار، مجاهدین مقاومت اسلامی و حزب الله پاسخ جنایات فاشیست های صهیونیست – مسیحی آمریکائی را می دهند… و دریغ از «اشباه الرجال» و لا رجال. اقدام حزب الله را ماجراجوئی می نامند… و آمریکا که این جنایات هیتلری را «دفاع از خود» می نامد لندن – نزار قبّانی ترجمه: سیدهادی خسروشاهی
http://www.khosroshahi.ir/frame.php?body=article/all_article.php&flag=1
چهره «قانا»[1]
پریده رنگ، همچون چهره مسیح
و هوای دریا در ماه «نسیان»[2]
می بارد اشک و خون
2
از روی نعش ما می گذشتند،
تا قلب «قانا»، تاختند
برافراشتند پرچم نازیسم،
در جنوب،
بار دیگر، آغاز شد دوران «هولوکاست»[3]
هیتلر، در کوره های گاز، گویا
بسوزاند آنان را،
و اینک، اینها آمده اند،
تا بسوزانند ما را...
وز اروپای خاوری
هیتلر براند آنان را،
و اینک آنان، رانده اند ما را،
از سرزمین خویش...
نیافت فرصتی، هیتلر
تا نابود کند آنان را جملگی
- و شود زمین، ز شرشان آزاد -
پس از او، اینک،
آمده اند اینان،
تا کنند نابود، ما را جملگی!
3
به «قانا» آمدند،
گله گله، چون گرگان گرسنه
تا برافروزند آتش،
در خانه مسیح
بگذارند پای آلوده،
بر پیراهن حسین
و... خاک پاک جنوب
4
ریختند، هزاران بمب،
بر: گندم و زیتون و توتون،
بر: نغمه های بلبلان
بر: «قدموس»[4] اسب سوار
بر: دریا،
و بر: فوج فوج، پرندگان
بر: بام شفاخانه ها، حتی،
بر: سر زنان شیرده نیز.
و: دانش آموزان مدرسه ها
و: دختران افسونگر جنوب
آنگاه، بستند به رگبار گلوله ها،
گل زارهای «عسلی چشمان» را
5
و ما دیدیم،
اشک بر پلکان علی،
و شنیدیم صدایش،
به هنگام نماز،
طنین افکنده
در زیر باران خونین آسمان
6
هر که «قانا» را بنگارد تاریخ،
در ورق های دفتر خویش
بنامد آن را،
دومین کربلا
7
«قانا» زد بکناری، پرده ها:
و ما دیدیم
«آمریکا» را
بر تن نموده،
ردای کهنه یک خاخام یهودی
که می کند قتل عام را: رهبری
بی دلیل، می زند تیر
بر کودکان ما،
بر همسران ما،
بر درختان ما،
و بر اندیشه های ما نیز.
گوئی که «قانون»!
در «جنگل دلار»[5]
گشته مکتوب بزبان «عبری»،
برای سرکوب عرب!
8
راستی آیا
هر رئیس آمریکائی،
به سودای ریاست خویش،
بایست بکشد ما را؟
... ما عرب ها را؟.
9
ماندیم به انتظار تنها یک عرب،
که خنجر دشمن ز گلو کشد
بیرون
و ماندیم به انتظار یک «هاشمی»،
یا یک «قرشی»
و یک «دون کیشوت»!
و یا یک لوتی، حتی
که نچیده اند «سبیل» مردانگی وی هنوز!
و نشستیم به انتظار:
یک «خالد» یا «طارق» و یا «عنتره»
اما بخورد ما دادند کلام یاوه
و بنوشیدیم جام باده
سپس: نمابرها به کار افتاد.
و فرستادند بر ما،
که متن آن بود چنین:
«بعد از تقدیم تسلیت..»
البته، پس از پایان قتل عام!
10
چه چیزی باید بترساند اسرائیل؟
فریاد و شیون ما؟
چرا بلرزد اسرائیل، ز دستگاه «فاکس ها»
که «جهاد! فاکس» بود،
آسانترین جهادها!
متنی آماده و یکسان
نوشته ایم
برای همه شهیدان پیشین،
و تمامی شهیدان آینده!
11
اسرائیل چرا بترسد از «ابن مقفع»؟
و از «ابن جریر» و «فرزدق»
و از «خنساء»[6]
که می خواند شعر خود،
بر درب گورستان ها!
چرا بترسد اسرائیل،
ز آتش و دود لاستیک ها!
و امضای بیانیه ها،
و تخریب خانه ها و مغازه ها؟
او می داند. و به خوبی نیز.
که نبوده ایم ما، «شاهان نبرد»
حتی یک روز
اما، همواره بوده ایم ما!
«شاهان یاوه گو»
12
چه چیزی می ترساند اسرائیل؟
صدای طبل توخالی؟
و دریدن جامه بر تن؟
یا سیلی زدن به صورت خویشتن؟
یا که بترسد اسرائیل،
ز اخبار عاد و ثمود؟
13
در «بیهوشی ملی!»
- می گذرانیم روزگار -
ز دوران فتوحات – تاکنون –
نکرده ایم دریافت
نه نامه نه پیام!
14
«خمیرگونه»! ملتیم ما!:
اسرائیل فزاید بر ترور و کشتار،
سردی و سستی ما، شود افزون!
15
با میهنی که «تنگ تر» شود هر روز،
و زبانی «زشت تر» ز پیشین روز،
با وحدتی سبز،
که جدا شود از هم، مدام
با درختی – بی بار –
که می خوابد به تابستان!
با مرزهایی که «هوی و هوسی»
گر خواهد،
می توان برد آنها را ز میان!
16
اسرائیل چرا نکند ما را قربانی؟
چرا نبرد از یاد:
«هشام» و «زیاد» و «رشید»؟
که: «بنی تغلب»،
مشغول «زنان» خویشتنند!
و «بنی مازن»،
به امر «غلمان» خود...
و «بنی عدنان»[7]
انداخته اند جامه زیرین،
در پای «کنیزان»!
و همگی گشته اند غرق،
در «لبان» و (نهود)!
17
چرا بترسد از عربی چند، اسرائیل؟
به آن هنگام که آنان جملگی،
- گشته اند خود -
از قوم یهود!
[1]. «قانا» روستائی در جنوب لبنان است که اسرائیل در اوائل سال 1375، با بمب فسفری، 110 نفر از کودکان و زنان و پیرمردان آواره و پناهنده را در یک پناهگاه سازمان ملل با آتش بمب بسوزاند!
[2]. ماه بهار، فصل باران.
[3]. ماجرای کوره های آدم سوزی فاشیست های هیتلری.
[4]. الهه افسانه لبنان.
[5]. در متن عربی آمده: «دستور آقای جهان»! که ما در فارسی آن را «جنگل دلار» آوردیم. (که ظاهراً غابه الدولار بیشتر تناسب دارد)!
[6]. جملگی از شعرای معروف عرب.
[7] . همه از قبائل عرب...

و فریاد میزنیم «زنده باد نصر الله»
کیست این صاعقه رشید؟
که چون ذوالفقار علی ایستاده
برفراز دریاهای مشوش نفت
و کوههای خام چربی
و در شب های مضطرب تل آویو و حیفا
میسوزاند دماغ موشکهای ضد موشک آمریکایی را
کیست این نخل افراشته
در مزرعه کدوهای ژنتیک؟
این نخل خشمگین
در وسط این رقاصخانه که
جزیره ی مصنوعی میسازند در دریایش
برای همخوابگی «مایکل جکسون» و «شازده کوچولو»ها
در اصطبل این همه میش، کیست این شیر ژیان؟
میان این همه نی، چه غریب افتاده این شمشیر!
کیست این پرچم فتح
در چرخاچرخ این همه دشداشه؟
در محاصره این همه امیر اخته
کیست این سردار تنها؟
جنوب تشنه بود و سیب تشنه
مدیترانه تشنه بود و بیروت تشنه
خداوند به ما و قاتلان «حسین» فرصتی دوباره داد
دستهای بریده عباس را از شریعه گرفت
و بر شانههای تو به یاری ما فرستاد
تو را «نصر الله» می نامیم
وپس از نام تو ایمان داریم به «فتحی قریب»
ایمان داریم به قلب تو
که عبای جدت را بر دوش می اندازی
و فریاد میزنی «الله اکبر»
با میراثی از مهربانی «فاطمه» و قهر «حیدر کرار»
خداوند به ما فرصتی دوباره داد
تا در جنوب زنده شویم
در سیب هایی که سرخ رو می شوند
هنگامی که «سیا» شرق را رنگ می کند
و سارس، عروسک فروشهای چینی را زرد
ما در جنوب زنده شدهایم
زیرا تو در جنوب زندهای
و خون همه شهیدان تاریخ
در رگ های تو با خون «حسین» میآمیزد
ما در جنوب زنده شدهایم
و فریاد میزنیم «زنده باد نصر الله»
هنگامی که فیفا به مشکل همزمانی جام جهانی نوزدهم
با جنگ جهانی سوم میاندیشد
و آمریکا آماده برگزاری چهار جنگ جهانی در هر سال است
«زنده باد نصر الله»
که فریاد میزند تا مدیترانه تکانی به خود بدهد
حلقههای رقص عربی را رها کند
با خاک پای شهیدان تیمم کند
و نمازش را بخواند
آن گاه قربه الی الله، ناوهای اسرائیلی را فرو برد
«زنده باد نصر الله»
که فریاد میزند «الله اکبر»
تا کودکان ما توفان را یاد بگیرند
و تلویزیونهای ما پخش مستقیم شوت شدن کره زمین را
«زنده باد نصر الله»
که در «المنار» اذان میگوید
برای ملتی که نماز را نشسته میخواند
در رکوع راه میرود
و در سجده میخوابد
فریاد بزن آقا!
و بگو که تنها «نیروی حافظ صلح» قوت قلب ماست
و زور بازوان ما
فریاد بزن و بگو که فریاد، نفس ماست
و ضربان قلب ما
و بگو که کودکان مان
تنها در محدوده ی فریادهایمان میتوانند بازی کنند
و تنها در محدوده فریادهایمان میتوانند آسوده بخوابند
فریاد بزن آقا!
هر چند نفست را دود قهوهخانههای اعراب میسوزاند
و دلت را آمد و شد هواپیماهای تشریفات
میان واشنگتن
و حرمسراهای خاورمیانهای کاندولیزا رایس
تو را به جنازه سوخته فرزندت در تلویزیون اسرائیل قسم
فریاد بزن آقا!
که عنقریب از صندوقهای باطل شده انتخابات
در الجزایر و ترکیه
در عراق و افغانستان...
حق بیرون خواهد آمد
بیرون خواهند آمد میلیونها مشت باطل نشده
و فریاد خواهند زد:
«نصر من الله و فتح قریب»
شعر:علی محمد مودب
تقدیم به سیدحسن نصرالله و حزبالله غرورآفرین لبنان
هوای خاطرم ابری است امروز
همه اندیشهام جبری است امروز
بتاب ای آفتاب گرم لبنان
صدای من ز بیصبری است امروز
*
بمان سرسبز و عاشق، سرو و زیتون
به من منگر که حالم چون شود، چون
دل من چون شقایقهای الوند
دلت، از پشت کوهیهاست پرخون
*
شنیدم این که لبنانی نجیب است
همیشه در نبردی بس مهیب است
تو را از دور میبوییدم ای دوست
که بوی خاطر تو، بوی سیب است
*
ندیدم برتر از سرو تو قدی
به از دریای قلبت جزر و مدی
برو آتش به جان دشمن افکن
تحمل را بود، اندازه، حدی
*
برو ای جان که توفان شد وجودت
که عشقآموز جانان شد وجودت
بدون نام بودی زیر آتش
خدا میخواست؛ تابان شد وجودت
جعفر سید، مردادماه 85

تو ننگ عربی، سید حسن!
و ننگ عربی، سید حسن!
نام تو را باید
از فهرست اعراب شایسته خط بزنیم
تو
بجای آنکه در ایوان ویلای ساحلی ات
لم بدهی
و چرت تابستانی ات را
با دود قلیان مفرح کنی
تفنگ دست میگیری
و از پشت تریبون المنار
با نعرههایت
چرت ما را پاره میکنی
تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری، سید حسن!
نه شکمت
آن اندازه است
که از پشت دشداشههای سفید
وقار عربی ات را نمایان کند
نه چفیه و عقال داری
تازه عمامه سیاه سرت میگذاری
که ما را به یاد خمینی میاندازد
که یکبار چرت مان را پاره کرده بود
تو ننگ عربی، سید حسن!
بجای آنکه در حرمسرایت بگردی
و رقص عربی ممالیک گرجی و اوکراینی ات را تماشا کنی
تا فردا در بهشت
برای مغازله با حوریان آماده باشی
در مخفیگاهت
که نمیدانیم کجاست
می نشینی و نهج البلاغه میخوانی
تو کافر شده ای، سید حسن!
و بر ماست که تو را به یهودیان اهل کتاب بسپاریم...
فقط به رسم مردان بزرگ عرب
صادق باش و بگو
برد موشکهایت
به ریاض که نمیرسد؟!
منبع: شریف نیوز - شعر: امید مهدینژاد